تبليغاتX
هـ - الف - سایه
هـ - الف - سایه

هوشنگ ابتهاج


عشّاق بی عنایت

افزون بر ماه هاست که این غزل را سروده ام، آنچنان که دوستان را خوش افتاد و در حقیقت آغازی شد برای سرودن و نوشتنی که تمامی آن را میدون الطاف دوستانم، امید است که مطلوب طبع شما نیز واقع گردد.

 

دل خون ز چینِ زلفت، اشکی مقیم دیده
وصلی نمی دهد دست، تا غم ز دل رمیده


بازآ به سوی مستان پرکن پیاله از مِی
با عاقلان چه کارت ای پرده ها دریده؟


حاشا که مهر خوبان با کافران چه ها کرد
از دست تیغ مژگان خونی ز دل چکیده


جان را به لب رساندی، لب را به کام خود نِی
صد جور پیشه کردی، ای نور هر دو دیده


یارب ز عشق پر کن عالم ولی مبادا
عشّاق بی عنایت، معشوق رو کشیده


هر رنج کو کشیدم، زلفش به کف نیامد
گویا که مرغ وصلش از بام دل پریده


شب گشت صبح عمرم، بعد از وفات بنگر
گردی ز خاک گورم بر کویت آرمیده

سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط رئوف |

مختصری پیرامون ابتهاج


امیر هوشنگ ابتهاج متولد رشت و زاده ی سال 1306 شمسی است. بر این اساس او اکنون 82 سال سن دارد.

ابتهاج موسیقی را به خوبی می شناند و موسیقی دانی متحبر به شمار می رود. او مدتی سرپرست برنامه ی گلها بود، برنامه ای که به راستی تا کنون نیز کامل ترین مرجع موسیقی سنتی ایران محسوب می شود. دوستی وی با استاد محمد رضا لطفی و خسروی آواز ایران، استاد محمد رضا شجریان یادگار فعالیت همان سالها است.

 

اما بشنوید از عشق آتشین ابتهاج:

 سایه در سالهای نخست جوانی دلباخته ی دختری ارمنی شد. آن دختر گالیا نام داشت و ساکن شهر رشت بود. عشق ابتهاج به این دختر درون مایه ی اشعار عاشقانه او در سالهای جوانی شد چنان که اکنون پس از گذشت چندین دهه از آن روزگار هنوز حرارت آن عشق در کلام و بیان سایه جاری است. اما عشق وی دیر نپایید و به علت جنگ و خونریزی در ایران این دو رابطه ی عاشقانه میان این دو به تیرگی گرایید و ابتهاج خود دست از این عشق کشید، چنانچه از شعر معروف وی «کاروان» گاهی بر این ادعا است. هر چند که باید بگویم شعر «کاروان» یا در اصطلاح عامیانه همان «گالیا» بیشتر درون مایه ی سیاسی دارد تا عاشقانه اما می توان با کند و کاو در این شعر به لایه های پنهان عشق این دو پی برد.

 

«کاروان»

 

دیریست گالیا!

در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!

دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان

عشق من و تو؟ این هم حکایتی است

اما در این زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک

امشب هزار دختر همسال تو ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو

بر پرده های ساز

اما هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...

دیریست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامه ی رهایی لبها و دست هاست

عصیان زندگی است

در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

یاران من به بند،

در دخمه های تیره و غمناک باغشاه

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک

در هر کنار و گوشه ی این دوزخ سیاه

زودست گالیا!

در من فسانه ی دلدادگی مخوان!

اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!

زودست گالیا! نرسیدست کاروان ...

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خنده ی گمگشته بازیافت،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه‌ها و غزلها و بوسه ها

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

 

سوی تو،

عشق من ....

 

 

استاد هوشنگ ابتهاج سالهای مدیدی است که ساکن کلن آلمان است اما گاه و بیگاه به مناسبتهای مختلف از جمله برگزاری کنسرتهای موسیقی از سوی اساتید خصوصاً شجریان و لطفی به ایران سفر می کند.

به عقیده‌ای  بسیاری هوشنگ ابتهاج قدرتمندترین غزل سرای معاصر است. تشبیهات نغز و دلنشین او که قبل از او هرگز در ادبیات فارسی دیده نشده گواهی بر این مدعا است.

 

پرداختن به موضوعات ناب و آنچه تا کنون شخص دیگری به سراغ آن نرفته از ویژگی های اشعار نویی است که ابتهاج سروده است. شعر مرجان نمونه فوق العاده‌ای از این اشعار است:

 

سنگی است زیر آب

 در گود شب گرفته دریای نیلگون

 تنها نشسته در تک آن گور سهمنک

 خاموش مانده در دل آن سردی و سکون

 او با سکوت خویش

از یاد رفته‌ای ست در آن دخمه سیاه

 هرگز بر او نتافته خورشید نیم روز

هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه

 بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود

کان ناله بشنود

بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت

 در گود آن کبود

 

سنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگ

زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت

 دل بود اگر به سینه دلدار می نشست

 گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت...

 

 

 

 

«استفاده از این مطلب تنها با ذکر منبع مجاز می باشد»

سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط رئوف |

چشم جان

آنچه پیش رو دارید غزلی است روییده از طبع ناموزون بنده حقیر، امید است که با طبع موزون خویش ازعیوب سخن در گذرید و این گوهر ناسفته را از دریچه نظر اصلاح کنید و نظم بخشید.

 

می روی و نمی رسد دست به جامه ی تنت

می کُشی و نمی کِشم دست خودم ز دامنت

 

قامت تو قیامت و قامت من هلال غم

ماه منی، قیامتی، حَشر من است دیدنت

 

روح من و روان من خفته میان جان من

جامه قبا مکن دگر کُشت مرا بوی تنت

 

سوخت مرا چو بال و پر در طلب وصال تو

شام نموده عمر من شعله ی چشم روشنت

 

هرچه کنی بدین عدم خواجه تویی و بنده من

آب حیات می شود سر ز بدن بریدنت

 

زخنه نموده اشک من در دل سنگ خاره ای

ره ننمود صد عجب پیش دل چو آهنت

 

فاش بگوید این زمان سیل برون ز چشم جان

عاشقم و نمی کند فایده لب گزیدنت

شنبه دهم بهمن 1388 توسط رئوف |

رنج دیرینه

غزلی که اکنون میخوانید یکی از استوارترین غزلیات سایه است، اوج هنر سایه  آنجاست که جهانی سخن را در مصرع خلاصه می کند و خواننده را به وجد می آورد.

 

 

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست

آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست

 

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

 

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر

انتظار مددی از کرم باران نیست

 

 به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

 

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست

گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

 

رنج دیرینه انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

 

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع

لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

 

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد

هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست

 

" سایه " صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

جمعه نهم بهمن 1388 توسط رئوف |

ابتهاج، حافظ زمان

به جرئت می توان هوشنگ ابتهاج  را توانا ترین غزل سرای معاصر دانست. وی با به کارگیری تشبیهات بی نظیر و آمیختن سنت و نوگرایی توانسته است توجه مشتاقان فراوان شعر و ادب پارسی را به خویش جلب کند.

شعر او یادآور اشعار بزرگان ادب است، در واقع او حافظی است که لباس زمان برتن کرده است. سایه، یک مولانای قرن بیست و یکمی است. او مردی است با اندیشه های نوین، تسلط وافر بر گذشته و با قدرت بیان شگفت انگیز.

تشبیهات سایه بی نظیر و نامحدود است، انگونه که قبل از سایه هرگز کسی از تشبیهات وی استفاده نکرده است، قدرت خیال پردازی وی درون مایه ی نخستین تشبیهات نغز اوست.

بسیاری سایه را پس از حافظ بزرگترین غزل سرای پارسی می دانند اما میتوان ادعا کرد که او در مرتبه ای هم تراز حافظ قرار گرفته و گاهاً زیبایی او بر زیبایی کلام حافظ چیره می شودو گاه به عکس به نحوی که این دو بیشتر نقش رقیب را ایفا می کنند تا نقش استاد و شاگرد را.

 

در این وبلاگ میکوشیم تا بیشتر به معرفی این بزرگ مرد عرصه ی ادب و اشعار وی بپردازیم و بر لایه های نهان وی نوری از منظر عقل بتابانیم، امید است که مقبول دیده مردم صاحب نظر شود.

پنجشنبه هشتم بهمن 1388 توسط رئوف |